جاودانگی‌

تو به اندازه پروانه شدن زیبایی‌

جاودانگی‌

تو به اندازه پروانه شدن زیبایی‌

جاودانگی‌

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام. من یه دانشجو و معلم هستم که می نویسه... به لطف خدا همه نمازهای قضام رو خوندم و قراره روزه های قضام رو هم بگیرم.
دعا کنین امسال تموم شن.

روزه های گرفته شده: 6 از 30

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شخصی» ثبت شده است

     سلام.

     مریض شدم، دعا کنید زود خوب شم.


     + الآن یک سال و نیم از زمان گذاشتن این پست گذشته و حال منم کاملا خوب شده. ممنون بابت احوالپرسی.

     من به خونه م تو بلاگفا برگشتم.  اونجا منتظرتون هستم.

۲۲ نظر ۱۳ آبان ۹۴ ، ۲۲:۰۲
مهربان ^__^

     بزرگ شو... بفهم که تو تصمیمت رو گرفتی و قرار نیست سر خونه اول برگردی... مسئولیت تصمیمتو بر عهده بگیر، کار خودته، کار کس دیگه نیست... چه فایده از نگاه کردن به پشت سر وقتی برگشتن به صلاح نیست؟ راه بیفت، از پله ها بالا و پایین برو، به پر و پاشون بپیج، بنویس، بنویس، انقدر بنویس که یادت بره همه چی از کجا شروع شد... اونقدر که قیافه ها رو فراموش کنی...

     دنیا جای سختیه، اصلا به درک که همیشه چندمی، به درک که اول نیستی، به درک که کله ت خالیه و ذهنت قراره از صفر شروع کنه، به درک...



     هی بدو و خر بزن تا به چیزی برسی که حوصله شو نداری... عیبی نداره که خوشت نمیاد، به جاش خدا رو شکر کن واسه هر چی داری، حتی اگه دلت نخواد به خاطرشون صبحها از خواب بیدار شی... به اگرها فکر نکن، داشته ها رو ببین...

     شاید یه روز همه چی یادت بره، شاید به خودت بیای و از راهی که انتخاب کردی راضی باشی... شاید یه روز انقدر عوض بشی که فکر کنی هر چی اول داشتی یه رویا بوده...

۶ نظر ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۵۱
مهربان ^__^

     خودمو گم کردم. نمیدونم. شاید این مشکل همه دهه شصتیها باشه.

     بین عقل و احساسم اولی رو انتخاب کردم و حالا هم دارم تاوانشو میدم. پشیمون نیستم، اما سخته. همه چی ظاهرا عالی پیش میره اما به سختی. آخه کی گفته زندگی آسونه؟ ما همه ش تلاش میکنیم که به آسایش برسیم اما آسایش واقعی مال این دنیا نیست... باید کم کم عادت کنم. حتما بعدا آسونتر میشه. نتیجه شو که ببینم حتما نظرم عوض میشه...

۵ نظر ۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۷
مهربان ^__^

     منو ببخش پسرم.

     امروز که از کنار اون خونه قدیمی رد شدم، یادت افتادم... یاد تو و بچه ها. این دفعه اول نیست. هفته ای حداقل یه بار تکرار می شه. نباید به حال خودت ولت میکردم. عجله کردم... همه چی خراب شد. میخواستم همه چی رو عوض کنم، یا بهتر بگم، خواستم صورت مسئله رو پاک کنم، اما نشد. اصلا داشت دوباره همونطور می شد... زود قید همه چی رو زدم... برگشتم سر خونه اول.

     تو اولیش نبودی، قبلی تر ها رو به خدا سپردم، پس چرا تو رو هم بهش نمی سپارم؟ تو کوچیکتری، آخریها همیشه ترحم برانگیزترن، وگرنه واسه خدا که کاری نداره.



     نمی دونم، شاید هم مقصر اصلی من نبودم... تو خودت از همه چیز خبر داری، نمی خواستم اینطور بشه... برات نقشه ها کشیده بودم، بهت افتخار می کردم، اما یه اشتباه محاسباتم رو به هم ریخت. دست و پامو گم کرده بودم، اما نتونستم فراموش کنم. بهت قول میدم همه چی رو درست کنم. بهم فرصت بده... به زمان احتیاج دارم.

     باور کن خودم بیشتر از تو درگیرم، باور کن...

     چشماتو ببند، همه چی رو برای یه مدت فراموش کن...

     منتظرم بمون.

۴ نظر ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۱
مهربان ^__^

     از بلاگفا اومدم بیان و نمی دونم چقدر اینجا می مونم... نرم افزار مهاجرت فعلا غیر فعاله، هیچی به هیچی. باید از صفر شروع کنم. این پست پنجاه و هشتم میشه. اگه می خواین به پستهای قبل دسترسی داشته باشین، "وبلاگ قبلی" رو کلیک کنین.

     یه اضطراب عجیبی هست. دانشگاه شروع شده، فکر داستانم هم یه لحظه ولم نمی کنه. دوستام چی؟ از کجا خبرشون کنم که بیان اینجا؟ باید دوستای جدید پیدا کنم. شاید قراره اینجا یه اتفاق خوب برام بیفته. کسی چه میدونه. :)


ملیحه حکمت


     فضای بیان خیلی آرومه. خیلی با فضای شلوغ بلاگفا فرق میکنه. نمیدونم چقدر باهاش میتونم ارتباط برقرار کنم... میدونم مسخره ست اما یه کم حال پناهنده های سوری رو که به اروپا سرازیر شدن درک می کنم. هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.

     راستی برای فرج مشکلات پناهنده ها دعا کنیم.

۵ نظر ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۵۱
مهربان ^__^